یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387
۳۰ دقیقه مونده......... اونا دارن چوبه دار رو علم می کنند. ۳۰ دقیقه وقت دارم............ ۲۵دقیقه مونده از این دنیا راحت شم٬ نگهبانا یکم باهام مهربون شدن.... تا لا اقل یکم مزه محبت رو چشیده باشم هیچ کس ازم نمی پرسه چه حالی دارم.......... عزیز ترین کسم که تمام زندگیمو به پاش ریختم کسی که الان به خاطرش اینجام می گه: دوست دارم ببینم چطوری میمیری......... بهش خندیدم.......دیگه حالم ازش بهم میخوره...... وکیلم میگه ببخشید این پرونده رو باختم........
ولی من خیلی سر دمه.... حالا دارن طناب رو امتحان می کنند..... طناب لعنتی هم امتحانشو خوب پس داد.... ۴دقیقه وقت دارم دیگه کم کم دارن آمادم میکنن..... دارم به اسمونا نگاه می کنم فکر می کنم از کجا بالا برم بهتره همه دارن برام گریه می کنند به جز اونی که باید گریه کنه ..... ۱دقیقه وقت دارم...... حالا دیگه طناب دوره گردنمه...... رفتم. رفتم بالا...... دیگه وقت ندارم.... 
نوشته شده در ساعت 15:6 توسط میلاد |